دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
i love you
فرق محنت را ندانم از محبت
![]()
![]()
خدایا تو دانی که در زندگانی چه کرده به من مهربانی من
خدایا تو دانی که این مهربانی شده دشمن جاودانی من
کسی که دلم را کشیده خدایا در اتش غم
نگفته که با او به غیر محبت چه کرده دلم
بلا دیدم از دل خطا دیدم از دل
نخواهم دلی را دل قابلی را که شد باعث نا توانی من
به عشقی اسیرم به دردی دچارم
که از محنت ان قراری ندارم
سیه شد از ان زندگانی من...............
ان عشق و ان دنیای محبت
ان سر به زانو گفتن وزاری
ان عشق و ان دلداده و یاری
تو مرا تنها نگذاری......
گفتم پس از ان بی خبری ها
ان گریه ها دیوانه گری ها
گر جان ز شیدایی به لب اری
جز من به یاری دل نسپاری
تو مرا تنها نگذاری.......
تا دلم مست ومدهوش تو شد
گلشن عشقم اغوش تو شد
گفتم که به یاری تو مرا تنها نگذاری........
هر زمان بردی نام دگران
چون مرا دیدی از غم نگران
گفتی که به جز من نگهان
دلداده نداری تو مرا تنها نگذاری.......
گمان ندارم
مرا به درد وغم جدایی به تو کاری
ز غم بمیرم
اگر که تنها و بی پناهم بگذاری
مرا که طردم خدا نکرده
دگر نیایی به بر من
ندانی ان دم که بی تو هستم
دلم چه ارد به سر من
|
چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم ؟ بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم از دل مرده بر آرم و اعجاز کنم
|
نه
كاش مي شد خوابتُ مي ديدم
مي ديدم اومدي ديگه از پيشم نمي ري
مهربوون ،
مثل شب اول با نگات غصه رو از اين دلم مي گيري
نَن نَن نَن نَن ننَ نَن نرو
ياد تو همسفر خوبم
همشه با من ِ
بي تو هر كجا كه باشم
نَن نَن نَن نَن ننَ نَن نرو ......
پرسه اي آغاز کرديم در خيال
دل به ياد آورد ايام روزگار
از جدايي دو سالي مي گذشت
يک دو سالي از عمر رفتُ بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
هم چو رازي مبهم سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد هم آشيان شد با من او
همنشين همزبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
نا توان بودُ توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي
اين چنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر
واي از آن عمري که با او شد بسر
مست او بودم ز دنيا بي خبر
دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمدُ در خلوتم دم ساز شد
گفتگو ها بين ما آغاز شد
گفتمش ، گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق بان شوي درياست دل
بي تو شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده
در پي عشق تو سرگردان شده
گفت ؛ گفت در عشقت وفا دارم بدان
من تو رو دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تويي مخمور ، خمارم بدان
با تو شادي مي شود غم هاي من
با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوي رخت افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده
عالم از زيبايت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقلُ هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بحر کس جز او در اين دل جا نبود
ديده جر بر روي او بينا نبود
هم چو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شعله آفاق بود
در نجابت در نکويي طاق بود
روزگار , روزگار اما وفا باما نداشت
طاقت خوش بختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بودُ بس
حسرت رنج فراوان بود بس
يار ما را از جدايي غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پيمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست
ساده هم آن عخد پيمان را شکست
بي خبر پيمان ياري را گسست
اين خبر نا گاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رفت
رفتُ با دل دگر عهد بست
با که گويم اون که هم خون من است
خصم جانُ تشن? خونِ من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد
اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوش دلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود دم همدم شدم
باده نوش غص? او من شدم
مست مخمور خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دلِ ديوانه را
سوخت بي پروا پرِ پروانه را
عشقِ من,از من گذشتي خوش گذر
بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون کن ز سر
ديشب از کف رفت فردا را نگر
آخر اين يک بار بشنو از من پند
بر منُ بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود
عشق ديرن گسسته تارُ پود
گر چه آب رفته باز آيد به رود
ماهي بيچاره اما مرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر کس است
باش با او ياد تو ما را بس است
دلو روزنامه پيچيدم
توي جعبه اي گذاشتم
خوب محکم اونو بستم
راه ديگه اي نداشتم
بردمش اداره ي پست
دادمش برات بيارن
دلو تحويل نگرفتن
پيشه بستها بزارن
گير دادن دلت بزرگه
نميشه اونو فرستاد
مونده بودم چه کنم
دل من ياد تو افتاد
ياد اون روزي که قلبت يدفه مث يه سنگ شد
خاطراتت يادم اومد
دل من دوباره تنگ شد
حالا من اين دل تنگو
ميدمش برات بيارن
اين دفه ميشه فرستاد
انگاري حرفي ندارن
دل من قده يه دنيا
تو رو دوست داره هميشه
پيشم باشي نباشي
عاشق هيشکي نميشه
دل من پيشه تو باشه
اگه ميشه نگهش دار
حس کنم مال تو هستم تا ابد واسه يک بار
دل من اين واره دنيا تو رو دوست داره هميشه
شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟
